اهل الیگودرزم
حالم اصلا خوش نیست
تکه سنگی دارم خورده جوبی نان آجر شده ای
مردمی دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از اب روان
و خدایی که در این نزدیکیست
توی فرمانداری
داخل شهرداری
پای هر صندوق رای
داخل آن ده دور
اهل الیگودرزم
حسرتم یک صنعت
جانمازم یک طرح مهرم سنگ
شهر سجاده ی من
صنعتش بر سر باد
صنعتش زیر خرابی هاست
صنعت اندک آن می شود زود خراب می شود طرح به طرح
چشم امید دلم طرح ناساخته است
اهل الیگودرزم
پیشه ام بیکاریست
گاه گاهی زینتی می سازم از سنگ می فروشم به شما
تا بچسبانی تو به دیواری که در آن زندانی
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی . می دانم
صنعتم بی جان است
خوب می دانم وضع بیکاری ما بحرانیست
شهر من وقت فرار همه ی بیکاران ، پشت دو برف
شهر من موسم خوابیدن این مسئولان
شهر من پشت زمان ها مرده است
شهر من وقتی مرد ،آسمان خاکی بود
عده ای غرق خوش خواب شدند
شهر من وقتی مرد ، جای دیگر پر صنعت بودند
مرد کاندید از من پرسید : چند من روغن نباتی می خواهی ؟
یا برنج و روغن و رب و کفش و سیم کارت و چادر و کت شلوار و غیره
من از او پرسیدم: طرح خوش سیری چند؟
شهر من زراعت می کرد
سنگ هم می ساخت
نان آن آجر بود
شهر ما آن طرف سایه ی بیکاری بود
شهر ما جای گره خوردن اغنا و کساد
شهر ما شاید سرزمینی رفته از خاطربود
چیزی هایی دیدم من در این شهر
داشی ای را دیدم فقر را بو می کرد
عادلی را دیدم مال مردم می خورد
من کسی را دیدم که ز یک لوله بخاری دو سه موشک می ساخت
مردمی تشنه که آبشان به سرقت می رفت
داشی ای دیدم هنگاه خطاب به مخالف می گفت گدا (مراجعه شود به وبلاگ گزنک)
من کسی را دیدم با چند شعار چشم خود را روی مشکل می بست
پارک جنگل دیدم خالی ز درخت
رودی خالی از آب
داشی ای را دیدم آب از کیسه ی مردم می بخشید ( وچه خوب می بخشید)
ورزشی دیدم بی ورزشگاه
بیماری بی درمانگاه
آب نمایی بی آب( پر آن قور باغه)
شهر پیدا بود رویش هندسی فقر بیکاری سنگ
سقف رمبیده ی صد ها خانه
چرخ یک صنعت در حسرت یک چرخیدن
شهر در حسرت یک کارخانه
روستا در حسرت یک جاده
در حسرت آب خوردن
مرد مسئول در حسرت دار و دسته
در حسرت هم حزبی ها
در حسرت حزب
فقر پیدا بود بیکاری پیدا بود
مردمان را دیدم شهر را دیدم
دشت ها را دیدم کوه ها را دیدم
آب را ندیدم جای آن چند تونل دیدم ز جنس سیمان
آب را که به یغما می برد
اهل الیگودرزم اما
الیگودرز من این نبود
الیگودرز من بحرانی شده است
من با تاب من با تب
وبلاگی در طرف دیگر شب ساخته ام
حزب ها را باید بست
جور دیگر باید دید
داخل مردم باید رفت
( به امید آبادانی ایران و ایرانی )